تبلیغات
باحالترین ها

http://www.axgig.com/images/01665987104136399851.jpg
♥ چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 12:52 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

یادش بخیر قدیما با هزار تومن می رفتم مغازه با دوتا نوشابه، سه بسته چیپس، پنج تا بستنی، چهارتا شکلات میومدم بیرون.
اما الان دیگه نمی شه همه جا دوربین هست!


طبقه بندی: جملات طنز،

♥ چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 05:12 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

عکس طنز دخترها اسفند 92

♥ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ساعت 11:53 ق.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... 
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...

طبقه بندی: داستان،

♥ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ساعت 11:48 ق.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

مرد چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود ، بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد اما در تمام این مدت همسرش هر روز در کنار بسترش بود.
یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از زن خواست که نزدیکتر بیاید. زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
مرد که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت : تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى ؛ وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى ، وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى ، وقتى خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودى و الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو در کنارم هستى و مىدونى چى میخوام بگم ؟
زن در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت : چى مىخواى بگى عزیزم ؟
مرد گفت : فکر میکنم وجود تو باعث ایجاد این همه بدبختی برای من شده !


طبقه بندی: داستان، داستان طنز،

♥ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ساعت 11:43 ق.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ پنجشنبه 6 فروردین 1394 ساعت 11:16 ق.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()










♥ پنجشنبه 6 فروردین 1394 ساعت 11:10 ق.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()









ادامه مطلب
♥ سه شنبه 4 فروردین 1394 ساعت 03:51 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 09:39 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

تولدم مبارک:))))))))))

به همین سادگی


♥ پنجشنبه 28 اسفند 1393 ساعت 11:30 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 07:16 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 07:06 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

♥ دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 03:59 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 03:50 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 03:41 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 03:39 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 03:38 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()






♥ یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 01:51 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()










♥ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ساعت 03:21 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود

اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد

دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” .

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .

روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد .

به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد .

ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .

هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که

قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود .

ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام

موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود

چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود

و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد

من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد .

اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد

اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ”

بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم .

تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود .

اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام .

از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند

و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید .

دیگر به خود تردید راه ندادم .

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد

از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود

اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود

دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .

با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید .

از ملاقات شما بسیار خوشحالم .

ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد

و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!

ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت

از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .

او گفت که این فقط یک امتحان است !


♥ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ساعت 03:10 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 02:12 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

تکست گرافی ,همه ,ماه های سال

♥ دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 02:11 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ سه شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 02:21 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 11:15 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 12:40 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

بعضى حرفا رو دوست دارى اینقدر بزنى

.

.

.

.

.

.

.

.

.

که سیاه و کبود بشن :||||  


♥ دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 12:37 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

موهایش سپید گشت
کودکی که دفتر خاطراتم را می خواند،،،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چون با سر کردمش تو گونی آرد که بفهمه دفتر خاطرات شخصیه،،،، کاملا شخصی!!!!

♥ دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 12:35 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

روزی شخصی نزد حکیمی رفت و گفت :

عرضی دارم

حکیم فرمود:

عرضت را بگو:

شخص گفت:

34 سانتیمتر

حکیم فرمود:

طولت را هم بگو

شخص گفت:

176 سانتیمتر

و حکیم با زرنگی مساحت شخص را محاسبه نمود

و شخص خوشحال از حل مشکل خود راهی دیار خود گشت....





♥ دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 12:20 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()


♥ دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 12:19 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()
















طبقه بندی: ترانه گرافی،
♥ چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 12:31 ب.ظ توسط shhhhhhhhh khabam نظرات()

.: تعداد کل صفحات 45 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


98love

98love

98love

98love

عاشقانه

p style="text-align: center;"> عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

98love

98love

98love

98love

98love

کد آیکون

کد آیکون

کد آیکون

کد آیکون

کد آیکون

98love.ir

98love.ir

98love.ir

98love.ir

98love.ir

98love.ir

98love.ir

فال حافظ

چت روم دریافت کد حرکت متن چت روم